بسم الله
مثل همیشه صبحی تماس گرفته بود تا در و دل کند. مثل همیشه گفت چرا هرچی من از خدا طلب میکنم شوهر خوب برایم پیدا بشود نمیشود؟ جایش آن دخترها که صدتا دوست پسر داشته اند و با هزار نفر بوده اند و دست آخر نامزد خودشان را رها کردند و به کس دیگر بله دادند خوشبخت میشوند اما من نه؟
مثل همیشه داشت گلایه میکرد.
گفتم اشتباه میکنی اما قبول نکرد. میگفت در همین حوالی خودمان مورد هست این اتفاق برایش افتاده. من چرا شانس ندارم؟ هر کجا میروم برای کار تا دو رکعت نماز میخوانم من را اخراج میکنند. هر کس برای خواستگاری می آید یا بینماز است یا بیدین! از امام حسین و پرچمش هم گریزاناند. طرف آمده خواستگاری میگوید اگر زنم پرچم عزا برای امام حسین به خانه وصل کند می آیم پرچم را آتش میزنم!
خیلی ناراحت بود. بهش حق میدهم.
گفتم اکثر دخترهای مومنه همین مشکل را دارند. نه که خواستگار نباشد بلکه زیاد هست اما ایمان درست و حسابی ندارند این طفلی ها دست آخر تو خانه میمانند.
آهی کشید و گفت باید برم خودم را برای کلاس آنلاین آماده کنم. چند دقیقه دیگر یک شاگرد دارم.
بسم الله
کتاب را که بستم زندگی کنارت را شروع کردم.
چهقدر شببه بودی به زنان آشنا و چهقدر ناآشنا، شگفتانگیز، پرتلاش، ساده و صمیمی.
برای همه قدمت خیر بود.
زندگیت همراه رنج بود؛ رنجی متعالی که روحت را وسیع میکرد و دروازههای عالم ملکوت را برایت میگشود.
تو مجاهد و مبارز بودی؛ همراه سردار و پس از او.
سردار سرو قامت سپیدروی صبور؛ قدم خیر جان!
بزرگراهی که پیش رویم گشودی شاهراه موفقیت یک انسان است؛ نه فقط یک زن.
چه نیکو اسوهای برای دخترکان امروز!
اری؛ میشود در سن کم ازدواج کرد، فرزنددار شد، در غربت زیست و در همه راه پیشرفت کرد و بالنده شد.
تنهایی بار یک زندگی را بر دوش کشید، نهراسید و مبارزه کرد.
کاش با صداقت و لحن نرمت از خالصانههایت با معبود میگفتی.
کاش پس از 22 سالگیت را برای ما میگفتی لحظههایی که همسرت نبود اما عشق به او و راهش و خدایش مستحکم تر از قبل بود؛ از رنج تنهایی، از اندوه عشق، از التهاب بی پناهی یک زن جوان 5 فرزنده.
کاش میگفتی که بار صبر عشق را چطور تحمل کردی، چگونه فرزندانت را با فراق پدر خو دادی، با شبهای تبدارشان چه کردی، با روزهای مدرسهشان، با زخمزبان بدگویان.
تو انقدر سلیم نفس بودی که حتی نخواستی از شهرت دنیا اندک بهرهای ببری.
میدانم طاقت دوریت تمام شده بود؛ اما کاش میماندی و باز هم میگفتی از نشدنیهایی که با توکل و خلوصت؛ شدنی شد.
واپسین رسالتت اوای رسای زنان همسر شهید بود.
در گمنامی زیستی و بار سفر بستی.
سفرت بخیر اما به شکوفهها به باران برسان سلام ما را
ن.ن: دلنوشتهای برای کتاب
#دلنوشته
#دختر_شینا
#اللهم_صل_علی_محمد_و_ال_محمد
✍️حوراء
بسم الله
میدونید اولین چیزی که مادرها ازم میپرسند چیه؟! 😐
بالاخره به بچهها اجازه بدیم فیلم کرهای بینند یا نه؟ 🤔
خودمون چی؟ 🙄
فیلم کرهای ببینیم یا نبینیم؟
سریال ترکیهای ببینیم یا نبینیم؟
فیلم چینی ببینیم یا نبینیم؟ 😥
انیمه نگاه کنیم یا نکنیم؟
خودتون میدونید دیگه!
مامانها همیشه نگرانند. 😉
من در جواب این مامانهای همیشه نگران میپرسم: “بچه شما چند سالشه؟!" 😍
چون میدونید دیگه! 🙂
تولیدات رسانهای برای خودشان سطح بندی سنی دارند. قاعدتا هر مطلبی به درد هر سنی نمیخوره! 🚫
مثل این میمونه که به نوزاد تازه به دنیا آمده آبگوشت بدی! معدهش به هم میریزه خب!
یا به مادر بزرگ ۹۳ سالهای که دندون برای جویدن گوشت نداره گوشت سفت بدی! نمیتونه بخوره خب!
پس باید چکار کنم؟
اول از همه به شرایط سنی انیمهها و فیلمها نگاه کنید.
این خیلی خیلی مهمه! 🤕
البته باید به یک نکته دیگر هم اشاره کنم. ☝️
سریالهای کرهای و انیمههای ژاپنی کمتر از سریالهای ترکیهای و آمریکایی داستانهای کثیف و تصاویر آلوده دارند. و اتفاقا بعضیشون مفاهیم خوب و آموزندهای را منتقل میکنند. 🙂
البته خب!
دراما از اسمش پیداست. یعنی داستانهای اجتماعی که یه کم عشق و عاشقی هم توش هست. بنابراین نسخههای پالایش شده این سری از برنامهها بهتر از ترکیهایها و آمریکاییهاست! 👌
شما میتونید با مطالعهی نقدهای منتشر شده از سریالها، قبل از تماشای آنها نقاط قوت و ضعف آنها رو ببینید. 👍
اما یک مشکل دیگه وجود داره! ❌
سبک زندگی و اعتقادات بودایی و مسیحی این برنامهها! 😵💫
خب این البته چاره داره! 🤓
با صحبت کردن دربارهی تفاوتهای فرهنگی و دینی و پاسخ دادن به شبهات ذهنی؛
این مشکل هم برطرف میشه! 😍
نکته سوم اینه که!
سریالها مثل کتابها داستان دارند. داستانها شاید به نظر برسد ارزش علمی خاصی ندارند اما حاوی نکات تاریخی هستند.
❗️یعنی داستانها تاریخ شفاهی یک کشورند.
چطوری؟ 🤔
در دل هر داستانی طراحی شخصیت وجود دارد. 🤗
شخصیت برای خودش یک سبک زندگی دارد. 👩🔬
لباس خاصی میپوشد. 👩🌾
غذای خاصی میخورد.🍡
به مکانهای خاصی طبق برنامه زندگی نوشته شده برایش؛ رفت و آمد میکند.🕋 ⛪️ ⛩
اینها وقتی کتاب نوشته شده یا فیلم ساخته میشود منطبق بر مردم آن زمان که نویسنده در آن زندگی میکند طراحی میشود. 🙃
بنابراین میشود سبک زندگی آدمها را با مرور تصاویر فیلمها بررسی کرد.
پس
فیلمها هر چقدر هم از نظر داستان ضعیف باشند🤦♀
حاوی اطلاعات جمعیتی و سبک زندگی یک ملت هستند. یعنی تاریخ شفاهی آن ملت را ترسیم میکنند.
البته ممکن است داستانها تخیلی باشند. این نکته را نباید از دید پنهان کرد. در آن صورت ممکن است خیلی از چیزها در آن داستان واقعی نباشد.
بسم الله
بحران دهه شصتیها
هرچند وقت یکبار باید یادم بیافتد که معلم زیست شناسی سال سوم دبیرستانمان مدام بهمان گوشزد میکرد که: “شما دهه شصتیها مملکت را بدبخت کردید. شکم بزرگ هِرَم جمعیت به خاطر شماست و شما هرچه بزرگتر میشوید کشور را بیشتر دچار بدبختی و گرفتاری میکنید!”
نمیدانم چی شد که به یاد این حرف افتادم.
یادم افتاد. داشتم به دخترها میگفتم من که پیر شدم ببریدم خانهی سالمندان. دلم نمیخواهد برای بچههایم دردسر باشم. بعد با خودم با صدای بلند گفتم:” وقت پیری ما که بشود خانههای سالمندان هستند که منفجر میشوند. همان طور که وقت مدرسه رفتنمان مدارس را منفجر کردیم. 😏
بعد از آن هم یادم افتاد که بعد از مرگمان هم احتمالا آرامستانها را پر خواهیم کرد. ☺
همینطوری که بلند بلند فکر میکردم دخترها زدند زیر خنده. انقدر خندیدند که داشتند از حال میرفتند. دهه هشتادیها و دهه نودیهای نازنازی را چه به درک این همه غصه که دهه شصتیها باید بخورند؟! هیچ کس حس و حال ما را درک نمیکند وقتی همهی عمر ما را به خاطر جمعیت زیادمان سرزنشمان کردند. 😐
داشتم همین طوری بلند بلند فکر میکردم و برای عاقبت خودمان دنبال چاره بودم. به این نتیجه رسیدم که باید قبل از اینکه به پیری برسیم؛ نصف بیشترمان از دنیا رفته باشیم تا کشور را دچار بحران آرامستان نکنیم. یعنی یا باید جوانمرگ بشویم یا شهید؛ تا بلکه کشور را از این آیندهی دهشتناک نجات دهیم. چاره نیست. بیایید زودتر به مرور زمان انجامش دهیم. 😅
تو همین فکرها بودم که دخترم گفت:” مامان بالاخره چون از مرگ فراری نیست؛ دست آخر قبرستانها را پر میکنید. دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. 😂 تنها راهی که داری این است که به فکر نجات خانههای سالمندان باشی! ☺ “
در خیالاتم رفتم به خانهی سالمندانی که قرار است توی آن پیری خودم را سپری کنم. دیدم انقدر جا تنگ است مجبور شدهاند تو نمازخانه و سالن آنجا فرش پهن کنند و به هر کسی یک تشک و پتو بدهند و ردیف رختخواب است که پهن شده و پیرپاتالها در آنجا به ردیف نشستهاند و با هم درد و دل میکنند. ☺ دلم به حال خودم سوخت. از همین الان تصمیم گرفتم برای این معتکفان همیشگی کلاس قرآن برپا کنم که حوصلهی رفقایم سر نرود. شاید گاهی برایشان سخنرانی هم بکنم. ☺ 😎
آخرِ مرورهای خاطرات و آیندگان هنوز نیامده، گفتم:” فقط یک نفر بود که ما را یک فرصت دید نه تهدید و روی ما حساب کرد. آقا تنها کسی بود که فرمود باید از این به بعد دهه شصتیها بار این انقلاب را به دوش بکشند.” 🙂 😍
جدای از شوخی این همه حرف ناامید کننده که تو مغز ما فرو کردند تا آخر عمر از قلبهای ما خارج نمیشود. ما تهدید و دردسر برای این کشور نیستیم. ما نسل جنگ هستیم که این کشور را به پیروزی و سربلندی خواهیم رساند. هِرَم جمعیت یک روز در طول تاریخ به خودش خواهید بالید که حجم توان ما را به رخ دیگران کشانده است. اما این به همین سادگی اتفاق نخواهد افتاد. نیاز به تلاش و جهاد ما دارد. واقعا باید بار این انقلاب را به دوش بکشیم تا دیر نشده. بیایید اجازه ندهیم برای این کشور یک تهدید دیگر به حساب بیاییم. از حالا برای جوانی این کشور در آینده تلاش کنیم.
بسم الله
“لوبیا سحرآمیز”
مثل هر روز با هراس از خواب بیدار شدم به سرعت نماز صبحم را خواندم ، آب کتری را پر کردم و گذاشتم تا بجوشد .
از زمان بیداری فکرم درگیر نهار ظهر بود تصمیمم را گرفتم نهار خوراک لوبیا .
کابینت را باز کردم قوطی لوبیا چیتی را بیرون آوردم پیمانه را برداشت دعای فرج خواندم و پیمانه را شمردم حسابش از دستم در رفتم حوصله شمارش دوباره نداشتم .
لوبیا ها را پاک کردم و در حین شستنشان کتری جوش آمد .
حواسم پرت شد و لوبیا ها ریختند درون سینک .
گاز را خاموش کردم قوری را شستم چای را دم کردم وگذاشتم روی کتری .
سراغ لوبیا ها رفتم تا کار شستنشان را تمام کنم ،لوبیا ریخته را جمع کردم .
اب درون قابلمه ریختم روی گاز گذاشتم ، شعله زیرش را اندازه کردم .
میز صبحانه را چیدم.
همسرم از اتاق بیرون آمد ، محاسنش را دست می کشید معلوم بود نمازش را با تعقیبات خوانده بود و همانطور که وارد آشپزخانه شد سلام و صبح بخیر گفت .
وقتی پشت میز صبحانه نشست گفت : “بچه ها رو بیدار نکردی دیرمون میشه “
چای را جلویش گذاشتم سراغ بچه ها رفتم ، با ناز و نوازش بیدارشان کردم ، دستشویی رفتند به اشپزخانه امدند به پدرشان سلام و صبح بخیر گفتند و نشستند پای میز صبحانه .
تند تند برایشان لقمه گرفتم به دستشان دادم تا بخورند ،همسرم از پای میز بلند شد و گفت:” دیر کنین باید پیاده برید مدرسه “
دختر 7 ساله ام خوشحال شد : “من اصلا امروز نمیخوام برم مدرسه” چپ چپ نگاهی به همسرم کردم . لبخند زد جلو امد بهار را بوسید و صدای جیغ و خنده اش را همزمان بلند کرد.
نگار دختر بزرگترم با خنده صورتش را جلو برد تا پدرش او را هم ببوسد.
دوتا لقمه هم برای زنگ تفریحشان دستشان دادم دخترها به اتاق رفتند تا حاضر شوند ، دنبالشان رفتم وبه آنها کمک کردم و همزمان آیه الکرسی خواندم وبه آنها دمیدم .
از اتاق که بیرون امدیم همسرم هم آماده بود با دلخوری نگاهم کرد ؛ وگفت: :پس من چه؟؟”
گیج نگاهش کردم نگارم سریعتر از من فهمید و گفت:: فوتش تموم شد فقط مال ما بود ” .
لبخند زدم توحید خواندم تا خواستم به همسرم فوت کنم بهار به پایین کشیدم وفوتم توی صورتش خورد
خندید و جای خالی دندان شیری اش قیافه اش را بامزه کرده بود .
همسرم یک گام جلو گذاشت بغلش کرد و صورت به صورتش مالید و گفت : “نمیذارم اون فوت من بود” .
به عقب برگشتم و به گاز نگاه کردم در اپارتمان را باز کرده بودند و کفش می پوشیدند گفتم :"به خدا سپردمتان “
آنها هم عین جمله ام را تکرار کردند و رفتند .
به آشپزخانه رفتم و خواستم میز را جمع کنم یادم آمد صبحانه نخوردم برای خودم چای ریختم پشت میز نشستم .
چند روز بعد
از خواب بیدار شدم و بعد نماز به آشپز خانه رفتم .
چیزی که دیدم را باورم نمی شد ، از درون سینک یک لوبیا جوانه زده و سبز کرده و ساقه اش چند سانت شده بود .
در پوش سینک را بر می دارم بله همان لوبیا چیتی نهار چند روز پیش بود اما چطور درون سینک با این همه مایع شست وشو اصلا چطور این چند روز ندیده بودم ؛ ارام از لای شیارهای در پوش بیرونش کشیدم به بهار خواب رفتم و از انجا یک گلدان کوچک برداشتم و مقداری خاک درونش ریختم داخل آشپز خانه رفتم لوبیا را داخل گلدان کاشتم و روی میز صبحانه گذاشتم .
همسرم وقتی گلدان روی میز را دید پرسید : “جریان چیه”
گفتم :"صبر کن تا بچه هابیایند ” بچه ها که امدند با ذوق نگاهی به لوبیا جوانه زده انداختند .
گفتم :” بچه ها این لوبیا سحر آمیز ماست .”
بهار سریع میگوید : “یعنی ما رو میبره پیش دیو ها و وخونه اشون ” گفتم :” نه “
این لوبیا از دست من چند روز پیش فرار کرد و خودش را قایم کرد پشت درپوش سینک ، و گفت “میخوام رشد کنم ، زنده بمونم ، حتی اگه خیلی شرایطم سخت باشه بازم تلاشمو می کنم “
حالا نتیجه تلاشش این گلدان است و باید رشد کند و بزرگ شود و بعد لوبیا بدهد و به ما یاد بدهد در هر شرایط باید تلاش کرد برای زیستن و روییدن .
پ .ن : لیس للانسان الا ماسعی
#روایت_زن_مسلمان